تو بهار 79 رفتی و منو با یه کوله بار از خاطره تنها گذاشتی .
تو هم خوب می دونستی که فاصله بینمون خیلی زیاد بود .
هیچوقت آخرین روز،و آخرین خداحافظی رو یادم نمی ره .
می گفتی من آخرین امید تو هستم و منم باور نمی کردم .
می گفتی بیا با هم بریم و من فکر می کردم داری شوخی می کنی .
هنوز هم که هنوزه باورم نمی شه . تو رفتی و من موندم با یه کوله بار از خاطره .
من موندم با خاطره هوای بارونی . شاید باورت نشه هنوز هم وقتی بارون میاد میشینم رو میز آشپزخونه و منتظرت می مونم .
هنوز هم چهارشنبه سوری ها یادمه
امسالم منتظرت بودم ..با اینکه می دونستم نمی تونی بییای ولی تا زنگ درمون به صدا در اومد فکر کردم تو هستی که اومدی قاشق زنی .
با اینکه می دونم هیچوقت نمی تونی بیایی اما همیشه منتظرت می مونم .
هر سال بهار که میاد من تازه می فهم که چه روزهايی رو از دست دادم .
من و تو ،تو خیابونی پا گذاشته بودیم که تابلوی ورود مطلقا ممنوع داشت . من تا متوجه شدم برگشتم اما تو اونو ندیده گرفتی و رفتی . گفتی که هیچکس نمی تونه جریمت کنه اما من که جزو هیچکس نبودم ....
با اینکه الان دلم واست خیلی تنگ میشه اما اگه الان هم برگردم به همون خیابون بازم راه برگشت رو انتخاب می کنم و تنهات می ذارم اگر چه بدونم دلم واست تنگه میشه .
این بهار هم بدونه تو گذشت .
بهار اومد –بهار اومد بهار اومد ..
ولی این هم بدون تو غم انگیزه
کجا رفتی کجا رفتی چرا رفتی ؟
بدون تو بهار از غصه لب ریزه
من آن رنگ سیاه شام اندوهم
من آنروزم که صبحم صبح پاییزه
میان آه و آن مجنون صفت هر دو
نمی مانم همی گردم همی گردم
تو را می جویم و هرگز نمی یابم
تو آن عشقی که افسون می کنی دردم
بهار از شاخه ام دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمی جوید .
من هر بهار اين آهنگو به ياد تو گوش ميدم .
پيش خدا شاد باشی.
اگه کسی رو دوست داری ولش کن بذار بره
اگه برگشت ماله تو هستش
اما اگه برنگشت بدون که ماله تو نبوده .
خدايا کفر می گويم
بران اين بنده عاصی زهستی را
تو يا ديگر نمی بينی و يا زين بيشتر خواهی پريشانم
نمی دانم چه خواهی از جانم .....
** برای خوندن بقيه شعر به آرشيو مطالب شعر خدا مراجعه کنيد**
امروز خيلی دلم گرفته آخه يه استخاره ای رو با قرآن کرده بودم که هر دو بار هم جوابش خوب در اومده بود اما با گذشت زمان می بينم که نمی شه . خيلی اميد وارم بودم و هستم که اين کار بشه اين تنها موردی که خيلی دوست دارم اين کار بشه محتاج دعاهای دوستان هستم . و منتظر شنيدن نظرهای قشنگشون .
آدم وقتی سرش شلوغه هيچ شعری و حرف قشنگی يادش نمی ياد منم اين روزا سرم خيلی شلوغه برای همين هيچ حرف قشنگی يادم نمی ياد .
برا همين امروز می خوام از دوستا خوبم که منو تو اين وبلاگ تننها نمی گذارند تشکر کنم . مخصوصا از امين (کوچه صداقت ) دوست خوبم باز باران و مهناز و مهمتر از همه رسول ( بهترين مدرسه هک ) سيامک که بعضا بهم سر می زنه و آوار و پيامبر بی کتاب و شبگرد تنها و ششصد شب تنها .و همه دوستان ديگه .
