می دانی؟
من ستاره تو را در روز روشن آفتابی يافته ام و هرگز نمی خواهم آن را از دست بدهم پس تو هم رهايم نکن . من از تاريکی و حس گم شدن می ترسم.
می دانی؟
من تنها زمانی صدای باران را شنيدم که توانستم روحت را دريابم و تنها در کنار تو زيبايی رنگهای رنگين کمان را يافتم و زلالی قطره را زمانی که باريدی ديدم.
می داني؟
اين تو بودی که به من آموختی چگونه صدای باران را بشنوم و چگونه زلالی قطره را دريابم .
می دانی ؟
اين تو بودی که از هيزم های خشکت به من هديه کردی تا چراغ صداقت را که در تاقچه اتاقم داشت افسرده می شد را روشن نگه دارم.
می دانی ؟
تو برايم بوی عطر بهار نارنج و آواز پرندگان عشق را هديه آوردی
به خاطر تمامی اينها دوستت دارم.
تولدت مبارک
نویسنده :
نرمین ش ; ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۱
تگ ها:
پرنده کوچولو عاشق خورشيد بود
عادت کرده بود هر صبح با نوازشهای خورشيد خانومش از خواب بيدار شه
يه روز که خورشيد خانم حوصله تابش نداشت
خودش رو پشت ابرها قايم می کنه
پرنده که تحمل دوری خورشيد خانومو نداشت
پر ميکشه تا به ديداره محبوبش بره
هر چی ابرها نصيحتش می کنن پرنده اسرار بيشتری ميکنه
بيچاره پرنده آخه فکر ميکرده ابرها دشمنشن
عشق خورشيد خانوم چشم هاشو گرفته بود
پرنده کوچولو ابر ها رو کنار می زنه تا خودشو به خورشيد خانومش برسونه
اما همين که نزديک خورشد خانوم می رسه
به عاقبتی که در انتظار همه عاشقا هست می رسه
نویسنده :
نرمین ش ; ساعت ۱:۳٦ ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٢
تگ ها: